
داستان زندگی رضاشاه قسمت اول
دانستنیهای این اپیزود ۱۳
روی زمانِ هر دانستنی بزنید تا همان لحظه را بشنوید.
تأسیس غذاخوری برای ارتش ایران یک لکهٔ ننگ بود. ارتشی که تحت فرماندهی نادرشاه توانسته بود سراسر هندوستان و قندهار را بگیرد و عثمانیها را شکست بدهد، صد و بیست سال بعد در دوران ناصرالدینشاه کارش به جایی کشید که باید معلم غذاخوری از روسیه میآوردند و سرداران ایرانی باید تحت نظر افسران روس کار میکردند و حتی لایقترین نظامیهای ایران هم نمیتوانستند که پیشرفت کنند و به ردههای بالاتر برسند.
جنبش جنگل یک جمع سیاسی همراه با مبارزه مسلحانه در ایران بود که برای مقابله با اشغال ایران به دست نیروهای روس و انگلیس و عثمانی شکل گرفت. یک مبارزه مسلحانه ضد ارتشهای خارجی و داخلی. داخلی چرا؟ به خاطر اینکه نیروهای قزاق زیر نظر روسها بودند، از دید جنبش جنگل، نیروهای قزاق هم در خدمت بیگانهها بودند و دشمن حساب میشدند. در اصل، بعد از شروع جنگ جهانی اول و اشغال ایران به دست نیروهای روس و انگلیس و عثمانی بود که این جنبش سر و شکل گرفت، و در اوضاع آشفته سیاسی که در خلال جنگ جهانی اول به وجود آمد، جنبش توانست یک موقعیت مستحکم برای خودش در شمال ایران به وجود آورد.
احمدی جرات و جسارت شیر و دل سنگ را داشت. سالها با رضاخان همکاری کرد و در کودتای هزار و دویست و نود و نه، احمدی نزدیکترین افسر به رضاخان بود و همچنین اولین افسر ایرانی بود که درجهٔ سپهبدی گرفت.
بعد از تولد رضا، زندگی برای نوشافرین و برادرش در دهکدهٔ دورافتاده و بین آدمهایی که چشم دیدنش را نداشتند سختتر هم شد، نوشافرین تصمیم گرفت که همراه با نوزادش برگردد به تهران. نوشافرین بچهاش را در اواخر زمستان به دنیا آورد و با رسیدن بهار دیگر تحمل ماندن در آلاشت را نداشت و در اولین فرصت و با حرکت اولین کاروان به سمت تهران، نوشافرین نوزاد چهلروزش را برداشت و همراه کاروان به تهران شد.
در این سپاه دوم از جمله فرماندهان نظامی که دولت برای مقابله با ارشدالدوله فرستاده بود، رضاخانی بود که حالا با درجهی سلطانی، با نیروهای تحت امرش، مسئولیت واحد مسلسل ماکسیم را بر عهده داشت. در این جنگ، نقش رضاخان در شکست ارشدالدوله خیلی مهم و ارزنده گزارش شده.
وقتی که در روسیه انقلاب شد و حکومت جدید سرکار آمد، رئیس حکومت جدید، فرماندهی قزاقخانهی ایران را تغییر داد و آدم خودش را در رأس فرماندههای قزاقها در ایران گذاشت. حکومت جدید در روسیه، شخصی به نام سرهنگ کلورژه را به عنوان فرماندهی جدید قزاقخانه به ایران اعزام کرد. جناب سرهنگ کلورژه از همان بدو ورودش رفتار مغرورانه و نگاهی از بالا به پایین به تمام افسران ایرانی داشت. خیلی زود هم همه از دستش شاکی شدند. حتی وزیر جنگ آن زمان آقای مشتری و آرهام با او مشکل پیدا کردند.
راستش بدون تعارف روایت داستان زندگی رضا شاه، حساسیتهای خاص خودش را دارد، در این باره هم که حساسیتها بیشتر شده، ولی میخواهم این گل را به شما بدهم که تمام آنچه که در این چند قسمت قرار است بشنوید بدون پیشداوری و اثرگذاری جناحبندیهای سیاسی، بر اساس منابع معتبری که مطالعه کردیم، و البته بدون هیچ سانسور و خودسانسوری روایت میشود. این را به شما قول میدهم و آمادهی شنیدن نظرات و انتقادات شما هم هستم.
تو دوازدهسالگی، دایجان تصمیم گرفت که رضا را ببرد به قزاقخانه. اینجوری هم رضا از ولگردی تو کوچه خیابان خلاص میشد و همینکه تو قزاقخانه یک لباس و خوراک و کمکخرجی هم بهش میدادند. ولی با این حال قزاقخانه قبولش نکرد، احتمالا به خاطر سند پایینش قبولش نکردند. قبولش نکردند و دو سال بعد بود که قزاقخانه رضای چهارده ساله را پذیرفت. تازه، برای شروع او رسما قزاق نشده بود و فقط تو تمرینها و کلاسها شرکت میکرد و کارشان به عنوان پادو شروع کرد. اوایل پولی هم بهش نمیدادند، اما خورد و خوراک و لباسش بر عهده قزاقخانه بود و هر از گاهی هم افسران انعامی بهش میدادند.
رضا شاه جواب داد که مردهپرستی را بگذارید کنار. باید این قبرستان که مادر من هم توش دفن است تبدیل به پارک بشود و خب همین اتفاق هم افتاد.
از دریا کشتیهای روس بهشان شلیک کرد، از آسمان انگلیسیها بهشان حمله کردند. من انگلیسیها بهشان حمله کردند که بعداً گفتند اشتباهی زدیم، از زمین هم جنگلیها ریختند سرشان و در نهایت نیروهای قزاق مجبور شدند که با تلفات زیاد عقبنشینی کنند. رضاخان مقصر اصلی این شکست را فرماندههای روس میدانست. حتی شایع شده بود که استراسلسکی تو انزلی، دلش نیامده که با سربازهای هموطنش بجنگد. دلیلش هرچه که بود نتیجهاش شکست نیروهای دولتی قزاق و ناامیدی سربازها و درجهدارها از وضع موجود بود.
رضاخان جدایی از اینکه یکی از فرماندههای قشون به حساب میآمد، مأمور مراقبت از جان فرمانفرما هم شد. با توجه به دلاوریهای رضاخان سی و پنج ساله در این جنگ، به پیشنهاد فرمانفرما، رضاخان یک درجه ترفیع گرفت و درجهاش از سلطان دوم شد سلطان اول که معادل سروان بود. یاور رضاخان در دورانی که در کرمانشاه خدمت میکرد چندین بار به مأموریتهای جنگی مختلف اعزام شد و همیشه هم کارش را خوب انجام داد.
سپاهی که از تهران اعزام شد طبق برنامه اول رفت سراغ زنجان و بعد از جنگ و درگیری ملا قربان علی را دستگیر کرد. اما چون ملا قربان علی دست به دامن علمای نجف شد، از نجف به دولت توصیه شد که از کشتنش صرفنظر کنند و فقط تبعیدش کردند به عراق. در صورت آشوب زنجان خوابید و بعدش نوبت تبریز شد.
نوشافرین دیگر تحمل نیاورد، طاقتش طاق شد و گفت که «من باید برگردم و بچهام را بیاورم، میبرم تهران دفنش میکنم»، حالش اینقدر بد بود که کسی حریفش نشد، مادر بود و دل مادر با منطق کاروان همراهی نمیکرد، نوشافرین با هر بدبختی بود برگشت به قهوهخانه و بچهاش را بغل کرد و هایهای زد زیر گریه.
بخشها ۲۷
دربارهٔ این قسمت
داستان زندگی رضاشاه، قسمت اول
اپیزود شماره 134
لینک حمایت مالی ریالی و ارزی از پادکست رخ
پادکست رخ در شبکه های اجتماعی
منابع
کتاب ایران برآمدن رضاخان نوشته سیروس غنی
کتاب رضاشاه از تولد تا سلطنت نوشته دکتر نیازمند
کتاب رضاشاه از سقوط تا مرگ نوشته دکتر نیازمند
کتاب رضاشاه : خاطرات سلیمان بهبودی شمس پهلوی و علی ایزدی
کتاب شترها باید بروند نوشته سر ریدر بولارد و سر کلارمونت اسکراین
کتاب تاریخچه بریگاد و دیویزیون قزاق نوشته محسن میرزایی
کتاب حیات یحیی نوشته یحیی دولت آبادی
کتاب تاریخ بیست ساله ایران نوشته حسین مکی
کتاب روز شمار تاريخ ايران از مشروطه تا انقلاب اسلامي نوشته باقر عاقلی
کتاب رضاشاه نوشته صادق زیباکلام
کتاب درآخرین روزهای شاه نوشته ریچارد استوارت
کتاب رضاشاه و شکل گیری ایران نوین نوشته استفانی کرونین
کتاب بازیگران عصر طلایی نوشته ابراهیم خواجه نوری
کتاب ایران بین دو انقلاب نوشته یرواند آبراهامیان
کتاب کودتاهای ایران نوشته سهراب یزدانی
اسناد وزارت خارجه انگلیس در خصوص ایران
.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.