دانستنیهای «مشروطه»
تهمتهای ناروایی بود که به تاجالملوک، مادر محمدعلیشاه زد و شده بود و او را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود. این تهمتها به مرور محمدعلیشاه را نسبت به مشروطه و مشروطهچیها بدبین کرده بود و باعث شده بود او را دشمن خودش بداند. تاجالملوک، دختر امیرکبیر و خواهرزادهٔ ناصرالدینشاه با وجود اینکه به خیانت متهمش کرده بودند، خیانتکار نبود اما در شکلگیری بخشی از تاریخ معاصر کشور نقش پررنگی داشته. آنچه که او را در تاریخ مشروع کرده، والده بودن محمدعلی میرزا نبوده، بلکه گزارشهایی بوده که در بعضی از روزنامههای دوران مشروطه، مثل روزنامه مساوات چاپ میشده و به او نسبتهای غیراخلاقی داده میشده. این نسبتهای ناروا آنقدر زیاد بود که محمدعلیشاه، پادشاه قاجار را رسماً یک فرزند زنازاده معرفی میکند. البته بعضی از تاریخنویسان میگویند همین انگ زنازاده بودن کار شاپشالخان و سیاستهای روسیه بوده. اما چیزی که مسلم است این است که رفتوآمدهای مشکوک تاجالملوک به خارج از دربار باعث چنین سوءتفاهمی شده با این تهمتهای غیراخلاقی. و این تهمتهای غیراخلاقی را شاپشالخان در ذهن روحانیون مشروطهخواه انداخته تا سیاستهای روسیه را جلو ببرد. باید بگویم که در تاریخ ایران اگر یک شاه باشد که به صراحت در زمان پادشاهیاش، به مادرش نسبت فساد بسته باشند، محمدعلیشاه قاجار است.
رضاخان خودش هوادار سرسخت حکومت جمهوری بود و میخواست اتفاقی که در ترکیه افتاده و سلطنت عثمانی جای خود را به جمهوری داده در ایران هم بیفتد. ریشههایش برمیگشت به همان سالهای بعد از مشروطه. وقتی که یک دست روشنفکران به این نتیجه رسیدند که قاجارها هیچ کاری را نمیتوانند پیش ببرند و ایراد اصلی هم خود حکومت پادشاهی است که سد راه اصلاحات سیاسی و اجتماعی در ایران است. این دست روشنفکران معتقد بودند که جمهوری شکل آیندهی اغلب حکومتها در دنیا است و در اروپا هم به خوبی جواب داده. پس آنها تحت تأثیر تحولات اروپا به این فکر افتادند که تبدیل سلطنت به جمهوری میتواند یک قدم بزرگ به سمت مدرنیته باشد.
روی کاغذ، البته نظام سیاسی امریکه پادشاهی مشروطه بود، در آن قرار بود مجلس همهکاره باشد، شاه نمادین باشد، ولی در سیستم رضاخان، از این خبرها نبود، سیستم آنطوری بود، یک مدت، جواب نمیداد، کاری پیش نرفته بود، وقتیکه سیستم عوض شده بود، یعنی رضا شاه آمده بود، برعکس داشت عمل میکرد. مرحله به مرحله به قول کاتوزیان در سه مرحله میگوید سیستم را برد تا دیکتاتوری و نهایتاً تا استبداد، جایی که دیگر قدرتش مطلق بود، برعکس شاهان قاجار که قدرت مطلق را داشتند ولی توانایی اعمالش را نداشتند. توانایی اعمالش را نداشتند، رضا شاه توانایی اعمالش را هم داشت، و همین روی کاغذ اختیارات شاهان از ناصرالدین شاه کمتر بود چون سلطنتش مشروطه بود، ولی رضا خواهان کسی نبود که مثل مجلس مشروطه بخواهد قدرتش را محدود بکند.
تاریخ ایران و از جمله تاریخ بعد از مشروطه ایران، که در آن برای اولین بار دارد دعوای سیاسی اتفاق میافتد... این فرهنگ کامپرمایز یکسره از آن غایب است، کلا نیست. امروز هم یک گرفتاری بزرگی ما به نظر میآید همین است، ولی آن موقع هم بود که روشنفکران در جستجوی راهحل بینقص، انقدر تا سر و کلهای هم زدند، که همان استبدادی که همهشان از آن میترسیدند و علیهاش مبارزه کردند، آمد تو مار همهشان را پیچید و نشانشان داد کار کردن یعنی چی؟ این درس را تاریخ به بهای گزاف، به قیمت گران واقعاً، به ما داد، و ما بهترین کاری که میتوانیم بکنیم این است که حداقل واقعاً از آن یاد بگیریم.
دلیلش این نیست که اینها سرکوب را ندیدند، اینها دیدند سرکوب را، منتها سرکوب را دیدند قبلش را هم دیدند زندگی کردند که چه اوضاع پرآشوب و پررج و مرجی بود بعد از مشروطه. این است که اینها به آن وضعیت، آنقدر که شما الان با فاصله اعتراض میکنید اعتراض نمیکردند.