دانستنیهای «پاریس»
"جانم به لب رسیده. از لیزا بازی و این مسائل مضحک خسته شدهام. هر پانزده روز باید کفش و کلاه بکنم و با گردن کج بروم به پلیس که یک مهر کوفتی تو باش برتم بزنند. آن هم با چه خواری و بدبختی..." "شما که بیشتر اعضای سفارت ایران را میشناسید، نمیتوانید به آنها بگویید که اقدام کنند!" نمیتوانید به آنها بگویید که اقدام کنند ویزای طویلالمدت برایتان بگیرند؟ زکی، بچههای سفارت؟ ویزا گرفتن که کار مهمی است، زحمت دارد، اینها سادهترین کارها را هم پشت گوش میاندازند. جا و مکان ثابت نداشتم، به همه گفتم که کاغذهایم را به اسم فریدون هویدا به سفارت بفرستند. هم تلفن دارد، هم دفتر و هم ماشین. باید خودم صد دفعه تلفن بزنم، آیا باشد، آیا نباشد؟ بعد اتوبوس و مترو سوار بشوم. هن و هن زنان خودم را به سفارتخانه برسانم که کاغذ کوفتی را ازش بگیرم. آن اولها عدهایشان برایم تره خرد میکردند به خیال اینکه رزمآرا چون شوهر خواهرم هست آبی ازش گرم میشود. ولی از وقتی که رزمآرا را کشتند دیگر محلول میکردند. که رزمآرا را کشتهاند دیگر محل سگ هم به هم نمیگذارند.
همایون کاتوزیان، پژوهشگر و روانشناس اجتماعی، در مورد مرگ صادق یک نکته ظریف دارد. میگوید آدمی که از اول تصمیم به خودکشی دارد، معمولاً کوتاهترین راه را انتخاب میکند. کسی که ماهها دنبال گذرنامه و ویزا و اتاق اجارهای میگردد یا دنبال مرخصی استعلاجی با حقوق میرود یا برای انتشار آثارش نامه میزند، مشکلش زنده ماندن است نه مردن. هدایت تو آذر سال بیست و نه با همین مرخصی از دانشکدهی هنرهای زیبا که آنجا کار میکرد، از ایران خارج شده بود و به پاریس رفته بود. پس نه قصدش از اول مرخصی بود، نه این سفر یک نقشه برای خودکشی بود. بیشتر یک تلاش آخر بود برای زنده ماندن، برای کار کردن، برای نوشتن تو جایی که کمتر خفهاش کنند.