دانستنیهای «رضاشاه»
بریتانیاییها برای مسئله جانشینی رضاشاه، آمدند با محمدعلی فروغی مشورت کردند. جالب باشد اولین گزینه روی کار آوردن یک رئیسجمهور بوده. اما نه فروغی ایده را میپسندید نه خود انگلیسیها. گزینهی دوم بازگشت سلسله قاجاریه بود. حسن قاجار پسر ناصرالدین قاجار در قید حیات بود. اما هم سنش خیلی بالا رفته بود هم پسرش حمید قاجار، که قرار بود بالاخره بعد از آن شاهزاده و ولیعهد ایران بشود، رفته بود شده بود افسر نیروی دریایی بریتانیا و حتی یک کلمه هم بلند نبود فارسی صحبت کند. بنابراین بازگشت سلسله قاجاریه منتفی میشود. اما گزینه سوم ولیعهد فعلی ایران یعنی محمدرضا بود. قرار شد اگر بخواهند سلسله بماند، رضاشاه استفعانامهاش را به فروغی بدهد و خودش تهران را ترک کند.
اگه از رضاشا یا هر فرد دیگهای، چهرهای بسازیم که نقد کردنش خط قرمه بود. که نقد کردنش خط قرمز باشه، در واقع به جای فهم تاریخ، داریم اسطورهسازی میکنیم. و جامعهای که در اون یک نفر، انقدی بزرگ در نظر گرفته بشه که، بگوییم هر چی اون میگه درسته، و هر نقدی به آن را نادرست بدونیم، این جامعه در حقیقت، راه فکر کردن را بر خودش میبنده، و به جای حل مساله میرود میرود سراغ پاک کردن صورت مسیله. بتسازی و تعصب بیجا، آفت فهم تاریخه.
زمانی که رضاشاه تاجگذاری کرد، دربار و مجلس و دولت از همیشه یکدستتر بودند. رئیسالوزرا با نظر رضاشاه انتخاب شد. بزرگان دولت هم با نظر مستقیم رضاشاه انتخاب شدند. در مجلس هم که اکثر نمایندهها طرفدار رضاشاه بودند. حتی جبههای مخالف که به رهبری سید حسن مدرس در مجلس شکل گرفته بود، آن هم در زمان تاجگذاری و شروع سلطنت با رضاشاه همکاری میکرد.
اولی مخالفت با حضور و نفوذ و دخالت خارجیها بود. یعنی برخلاف بعضی روایتهایی که حکومت رضاشاه را مطیع غربیها بهخصوص انگلیسیها میدانند، رضاشاه در عمل بیاعتمادی عمیقی نسبت به قدرتهای خارجی داشت، و همین بدبینیاش باعث شد که سیاست خارجیاش اغلب محتاطانه، بدبینانه، بینانه و تا حدی محدودکننده باشد. جنبهٔ دوم ملیگرایی رضاشاه توجه ویژه به فرهنگ و تمدن ایران قبل از اسلام و تلاشش برای شکل دادن به نوعی هویت ملی ایرانی بر پایهٔ عناصری مثل فرهنگ واحد، زبان واحد، آداب و رسوم واحد و پرچم واحد بود.
مدرس هم که دانسته بود در مخالفت کردن با سردارسپه خطر جانی هست، موقع را مقتنم شمرده روی خوش به رضاشاه نشان داد. یهیا دولتآبادی در ادامه میگوید که بعدش که مدرس از بیمارستان آمد بیرون، دوباره بارها دیده شد که اتومبیل رضاشاه در خانهاش ایستاده و سوارش میکنند و میبرنش پیش رضاشاه. و با ادامه این وضعیت، مدرس وجاهت ملیاش را مجدداً تا حدودی از دست داد.
برای خیلی از این تغییر فقط یه مسیلهی ظاهری نبود؛ آنها کلاهشاپو را کلاهفرنگی میدونستند و آنها نشونهایی از دور شدن از سنتها و ارزشهای دینی تلقی کردند. این شد که مقاومتهای جستهگریختهای در برابر این اجبار پوشش شکل گرفت. در بین شهرهای ایران، مقاومت در برابر این دستور در مشهد، بیشتر از جاهای دیگه بود.
به موجب این قانون، زنان و دختران حق استفاده از چادر، روبنده را نداشتند و باید از کلاه و پالتو استفاده میکردند. مامورای دولتیام وظیفه داشتند بر اجرای این قانون نظارت کنند، و اگه کسی خلاف قانون عمل میکرد و مثل قبل با چادر و روبنده میآمد بیرون، حجاب از سرش برمیداشتند. تو جامه متعصب آن دوران، این قانون بزرگترین ضربه را به محبوبیت رضاشاه وارد کرد. ولی با این وجود، رضاشاه تا آخرین روز سلطنتش، راضی نشد که از موضعش پایین بیاد و پوشش را اختیاری کنه، هرچند که با گذشت زمان، شدت برخوردها کمتر شد.
رضاشاه میخواست تغییرات اجتماعی عمیقی را در کوتاهترین زمان ممکن در ایران اجرا کنه، ویکی از مهمترین این تغییرات هم، تغییرات در ظاهر و شیوهی لباس پوشیدن مردم بود: همسانسازی پوشش و عوض کردن فرهنگ لباس پوشیدن. به همین دلیل در سال هزار و سیصد و هفت قانونی تصویب شد به نام قانون متحدلشکر کردن لباس.
به دستور پاکروان، پلیس من شهر اد اول اومد سراغ معترضین و بهشان اخطار داد ولی مردم تکون نخوردند تا اینکه در نیمهی شب بیست و یک تیر هزار و سیصد و چهارده، نیروهای نظامی اطراف حرم و مسجد گوهرشاد را محاصره کردند و به سمت جمعیت شلیک کردند. مسجد گوهرشاد تبدیل شد به حمام خون. آمان دقیقه کشتهشده هیچوقت دقیق اعلام نشد، بعضیها بعضیان گفتند چند ده نفر، بعضیان گفتند خیلی بیشتر. اما هرچی بود، این حادثه یکی از تلخترین وقایع دوران رضاشاه بود.
یکی از جالبترین برنامهها، اجرای اپرایی به نام استوی به معنی تبار اسیل بود که به افتخار حضور رضاشاه ساختهشده بود. داستان این اپرا بر اساس روایتی استورهای از شاهنامهی فردوسی دربارهی برادری تور و ایرج نوشتهشده بود و نمادی از دوستی ایران و ترکیه محسوب میشد، یه ایده بسیار هوشمندانه از آتاتورک.
علیاکبر داور وارد صحنه شد. داور در اسفند هزار و سیصد و پنج از مجلس اختیارات فوقالعاده گرفت و کاری کرد که تا امروز در ایران سابقه نداشت. آقای داور با حمایت رضا شاه کل دستگاه ادلیه را تعطیل کرد. چند ماه بعد دستگاه قضایی جدید از نو ساخته شد. قشنگ کوبید دوباره ساخت. خیلی از قضات قدیمی کنار گذاشته شدن، ساختار اداری دادگستری تغییر کرد، آیین دادرسی تنظیم شد و مفاهمی مثل حق داشتن وکیل، تجدید نظر، بازپرسی منظم و وحدترویه، شکل رسمی و قانونی پیدا کرد.
کارنامهی رضاشاه در مجموع، با کارنامهی هیچ کدوم از پادشاهان قاجار و خیلی از پادشاهان قبل از قاجار، قابلمقایسه نیست. هر هفت پادشاه قاجار، در مجموع صد و سی سالی که بر ایران حکومت کردند، همشون با هم اندازهی بیست سالی که رضاخان کار کرد، کار نکردند. در طول شونزده سال سلطنتش، پایههای دولت مرکزی رو به پیشرفت در ایران گذاشته شد و بعد از سالهای سال، دولت مرکزی توانست کنترل واقعی خودش را بر سر و سر کشور اعمال کند. ارتش سراسری شکر گرفت، دستگاه قضایی جدید تاسیس شد و دادگستری مدرن، جایگزین نظام قدیمی قضاوت شد
رضا شا نمیخواست کشور دوباره زیر بار بدهیهای خارجی و امتیاز دادن به خارج یا برود. برای همینم، دولت تصمیم گرفت هزینهی راهآهن را از منابع داخلی تامین کنه.
تیمورتاش توانست دربار جدید رضاشاه را به خوبی مدیریت کند، یک دربار منظم و درستورسمون با تشریفات مشخص. اما نقش تیمورتاش فقط ادارهٔ تشریفات دربار نبود؛ او عملاً دستراست رضاشاه شده بود؛ هرکه میخواست شاه را ببیند باید اول از فیلتر تیمورتاش عبور میکرد؛ حتی سفارتخانههای خارجی هم میدانستند که برای دسترسی به شاه ایران راهی به جز مراجعه به وزیر دربار ندارند. رضاشاه حتی یکبار صریحاً گفته بود که حرف تیمورتاش حرف من است. تیمورتاش برخلاف وزیران دربار دورههای قبل، در جلسات هیئت دولت هم شرکت میکرد و بعضی وقتها هم از طرف رضاشاه، در بحثها دخالت میکرد و تصمیم میگرفت.
فروغی دو سال و سه ماه بیشتر دوام نیاورد و سر ماجرای قیام مسجد گوهرشاد از کار برکنار شد. رضاشاه آقای اسدی را مقصر اصلی مدیریت نکردن اوضاع مشهد و تحریک مردم دانست و برای همین دستور داد که اسدی را اعدام کنند. فروغی هم هرچقدر تلاش کرد که وساطت کند، مؤثر واقع نشد. در نهایت اسدی محاکمه و اعدام شد و فروغی هم به شکل تحقیرآمیزی از مقام نخستوزیری کنار گذاشته شد. از آن زمان فروغی خانهنشین شد و حدود شش سال تا آخرین روزهای سلطنت رضا شاه عملاً در انزوای سیاسی زندگی کرد.
در سال ۱۶۱۶، جشن با شکوه هزاره فردوسی برگزار شد. این اولین اجتماع بزرگ علمیفرهنگی تو ایران بود. چهل نفر از خاورشناسهای مشهور از کشورهای مختلف، تو کنگره هزاره فردوسی شرکت کردن و پژوهشها و مقالاتی که تو این کنگره ارایه شد، هنوز هم که هنوزه داره مورد استفاده قرار میگیره. همزبان در خارج از ایران، در پاریس و لندن و روم و مسکو و برلین هم، جلسههای سخنرانی و مراسم بزرگداشت فردوسی برگزار شد. بعدشم که کنگره هزاره فردوسی به پایان رسید، شرکتکنندهها رفتند مشهد و بنای آرامگاه فردوسی در توس، که ساختش از هشت سال قبلتر شروعشده بود، با حضور رضا شاه افتتاح شد. همین بنای زیبای فعلی.
رضاخان در یکی از مکالماتش با لوری وزیر مختار انگلیس به او گفته بود که مادام که سرتاسر ایران زیر اقتدار بیچون و چرای حکومت مرکزی در نیاید، مادام که افراد غیرنظامی خلع سلاح نشوند و قدرت دست دولت تمرکز نداشته باشد، کشور روی نظم و استقلال را نمیبیند. با همین طرز تفکر بود که رضاشاه تصمیم گرفت به جنوب قشونکشی کند.
تیمورتاش که از آدمهای دیگر دور و بر رضا شاه، خیلی آدم باهوش، آدم تحصیلکرده، مسلط به چند تا زبان، خیلی وارد به بازیهای سیاسی، اسمش وزیر دربار رضا شاه است، ولی مشهور به اینکه نفر دوم امریکت خود رضا شاه است... سرنوشتش چه میشود؟ مرگ مشکوک در زندان. علیاکبر داور یک دیگر از آدمهای بسیار مؤثر دور و بر رضا شاه... وقتی رضا شاه با او غضب شد، از ترس اینکه به سرنوشت تیمورتاش و بقیه دچار نشود، رفت شب خانه تریا کریخت و الکل هم زد و سرکشید و خوابید دیگر بلند نشد.
اصلاً ایران آنوقت ارتش منظم یکپارچهای که یونیفورم یکنواخت پوشند تحت امر دولت مرکزی باشند ندارد... تمام رضاخان که بود وزیر جنگ که شد، فرمان شماره یک ارتش این را... یک ماه بعد ارتش نوین ایران درست شد، پنج تا لشگر در این پنج تا شهر، بعد ستادهای فرماندهی اینجا، و بعد یک بخش بزرگی از بودجه برود برای ارتش، که هم کمیتش و هم کیفیتش برود بالا، هم پادگانها آنها را تازه کنند، هم تجهیزات را نونوار کنند، هم افسرها را بفرستند خارج آموزش ببینند، و واقعاً تشکیل ارتش نوین ایران کار بسیار مهمی بود آنوقت.
در دورهی رضاشاه انحصار آموزش از روحانیت گرفته شد، سال 1304 که آغاز سلسلهی پهلوی تا سال بیست، سالی ده درصد تقریباً به تعداد کسانی که میرفتند مدارس جدید اضافه شد.