پرطرفدارترین دانستنیها
سیدضیا تصمیم گرفته بود که برای جلب رضایت انگلیس، یه سری افسرهای انگلیسی برای ارتش استخدام کنه، و میدونست که رضاخان با این کار مخالفه، برای همینم، روز اول اردیبهشت هزار و سیصد، بیست نفر از افسرهای انگلیسی که سیدضیا استخدامشون کرده بود، بدون اطلاع رضاخان اعزام شدن به قزوین. رضاخان علنا گفت که افسرهای انگلیسی را به کار نمیگیره که هیچ … تازه، چندتاییم که از قبل تو قذاق خونه ماندن هم بیرون میکنه. رضاخان اینطور استدلال کرد که مردم استخدام افسرای انگلیسی را تلاش تازهای برای تجدید قرارداد هزار و نهصد و نوزده می دونند و این موضوع را برنمیتابند.
باورهای فراطبیعی یعنی اینکه ما اعتقاد داشته باشیم به موجودات یا نیروهایی که با چشم دیده نمیشوند مثل ارواح، ارواح نیاکانمون، نیروهای طبیعت و جانوران مقدس. طبیعتا وجود چنین باورهایی الزاماً به معنی دیندار بودن اون جامعه نیست. مفهوم دوم که باید توضیح بدهیم آیین یا ریچواله. آیین به مجموعهای از رفتارهای تکرار شونده میگویند که یک هدف عملی مستقیمی ندارند، مثل دفن مردگان، رنگ کردن جسد، رقصهای گروهی، آوازهای آیینی. شاید براتون جالب باشه که یکی از قدیمیترین شواهد رفتارهای آیینی را ما میتوانیم توی پسر عموی زیستیمون یعنی شامپانزهها مشاهده بکنیم. گفتنش ممکن است خیلی تعجبآور باشه ولی مطالعاتی که در سال ۲۰۱۵ در نشریه نیچر چاپ شد، نشون داد که برخی از شامپانزهها که در غرب آفریقا سکونت دارند، یک رفتار تکرار شوندهی عجیب شبه آیینی را نشان میدهند. به این صورت که در یک زمان خاصی دور یک درخت خاصی جمع میشوند و به طور مکرر بهش سنگ پرتاب میکنند. این شامپانزهها اغلب نرهای بالغند. با همدیگه اگر فریاد میزنند به سمت درخت میروند یا به تنهی درخت یا به ریشههای برجستهی درخت سنگ میاندازند یا اینکه سنگهایشان را داخل حفرههایی که توی تنهی درخت وجود دارد قرار میدهند. این کار را بارها با همان درخت خاص انجام میدهند و تا حالا توی شامپانزههای کشورهای گینهنو، گینه بیسائو و لیبریا و ساحل عاج این رفتار دیده شده.
جنازهی دلاوران ارتش ماهآباد، انگار کوهی از زعفران بود که دور تا دورش، رودخانهای از خون روان باشه. عزیزان، در مورد این بیتی که الان میخوانم، من یک نظریهای دارم که ممکن است کلا غلط باشه، اما با شما در میونش میزارم. اینجا فخری کوه مردان کشتهشدهی سپاه را به کوهی از زعفران تشبیه کرده، که از زیرشون رودی از خون جاریه. گل زعفران اگر دیده باشین، گلبرگاش و نقشرنگ و کلالش، که در واقع همون بخشیه که ما ازش استفاده میکنیم، سرخرنگه. در نتیجه، من دارم فکر میکنم شاید رنگ لباس لشکر ماهآباد و نقشیا همون ارغوانی بوده. ضمن اینکه در دوران باستان در ایران رنگ ارغوانی رنگ مهم و مورد توجه خاص مردم بوده و حالت تقدس و احترام داشته و یکی از مهمترین هدایای لباس ارغوانی بوده و شاهان هخامنشی هم در زمان انجام مراسم رسمی و مذهبی و کارهای حکومتی، از لباسهایی به رنگ ارغوانی یا همون بنفش استفاده میکردند. البته اینا همه نظریهامه، ممکن است کاملا هم اشتباه باشد. ز کشته، پشتهای شد زعفرانی، ز خون رودی به گردش، ارغوانی.
من یک کتاب را جدیدا خواندم که در این قسمت میخواهم ایدههایش را با شما به اشتراک بگذارم؛ اسمش افسردگی نهفته است، دربارهی افسردگی پنهانی حرف میزند که سراغ آدمهای کمالطلب میآید. عنوان دیگر کتاب این است: راه رهایی از کمالطلبی، وقتی که بر افسردگی نقاب میکشد. نویسندهاش خانم مارگارت رابینسون رادرفورد، یک روانشناس مطرح است که بیستوپنج سال سابقهی کار بالینی دارد و تخصصش، یعنی بیشتر مراجعهکنندگانش، در واقع کسانی هستند که درگیر مسئلهی کمالگراییاند. یعنی حدود بیستوپنج سال فقط راجع به این مسئله در واقع کار کرده، تجربهی بالینی دارد، خوانده، درس داده، و منجر شده تجربیات و خواندههایش به همچین کتابی. من فکر میکنم ما هر چقدر که راجع به کمالطلبی حرف بزنیم واقعاً کم است، برای اینکه یک درد مشترک است که توی جامعهی ما و توی نسل ما به شدت فراگیر است، و من فکر میکنم میلیونها نفر بهصورت پنهان دارند در واقع با کمالطلبی و کمالگرایی که دلایل تربیتی و فرهنگیاش دارد، اینها تشدیدش میکنند، دارند رنج میکشند.
اگه همینطوری که تا الان پیش رفته پیش بریم، تا آخر قرن، توی خاورمیانه و جنوب آسیا، انقدر هوا داغ میشود که دیگه نمیشود رفت بیرون. خشکسالی سراسر آمریکای مرکزی، مدیترانه و جنوب آفریقا را میگیره. خیلی از کشورها و شهرهایی که در جزایر هستند یا ارتفاعشان از سطح دریا کمه از تگزاس گرفته تا بنگلادش میروند زیر آب. از طرف دیگر این گرمایش باعث میشود آب و هوای یک سری جاها هم مطبوع باشد، مخصوصاً جاهای شمالی مثل کانادا و کشورهای اسکاندیناوی و روسیه. وضعیت طوری وخیم میشود که میزان نابرابری در دنیا به شدت افزایش پیدا میکند. در سطح کشورها، کشورهای فقیرتر، با اینکه نقششون از کشورهای توسعهیافته در گرمایش زمین کمتر است، اما بیشتر از بقیه ضربه میخورند. دلیلش هم این است که بیشترین کشورهای کمتر توسعهیافته نزدیک مناطق استواییاند و گرمایش در این جاها به حدی میرسد که برای انسان غیرقابل تحمل خواهد بود. بعد این کشورها خیلی آسیبپذیر هستند چون جمعیت سیالی زیادی دارند. و این جمعیت تحت تاثیر توفانهایی که به وجود خواهد آمد به شدت ضربه میخورد، از اونجایی که منابع کافی هم ندارند پس به راحتی هم نمیتوانند خودشان را آماده کنند برای اون شرایط. همین الان نشان میدهد بین سالهای هزار نهصد شصت و یک تا دو هزار تغییرات اقلیمی بیشترین آسیب را به کشورهای فقیر زده در حالی که ثروتمندها که عامل مهم این گرمایش بودند به نسبت آسیب کمتری دیدند. کشورهایی مثل میانمار، هائیتی و نپال بیشترین آسیب را به خاطر شرایط آب و هوایی شدید در بین سالها دیدند. کشورهای ثروتمند پول منابع انرژی را به راحتی پرداخت میکنند، ولی فقرا به این راحتی نمیتوانند این کار را بکنند. وقتی که فاجعهای اتفاق بیفته، ثروتمندها راحتتر خودشان را ریکاور میکنند، ولی فقرا نه. طبق یه پژوهشی که در دانشگاه برکلی کالیفرنیا انجام شده، پیشبینی میشود که اگر گرمایش همینطوری ادامه پیدا کند، بزرگترین مهاجرت ثروت از جنوب کرهی زمین به شمال زمین اتفاق بیفتد. جنوب فقیرتر میشود و شمال به نسبت ثروتمندتر.
چین که قرنها جلوتر از همه بود، تکنولوژیک، سازمانی جلوتر از هر کشوری بود، از قرن هجده و نوزده افتاد عقب.
نجادها، اقوام، فرهنگها، مناطق جغرافیایی، اینا تفاوتهای عظیم دارند در زمینههای مختلف. نه بخاطر ژنتیکشون فقط، بخاطر جغرافیاشون، فرهنگشون، تاریخشون، کلی عامل دیگه.
دو تا اتفاق مهم داره میگفت اینجا، طبقات پایین، مایوس میشن، عصبانی میشن، فکر میکنند همیشه یه دست نامرعی هست که جلوی پیشرفتشون و گرفته دستهای پشت پرده است.
او میگه که اولاً که ما دانشمون محدود است، ما نمیدانیم کی واقعاً شایست است، موفقیت مال یک فاکتور و دو فاکتور نیست، استعداد هست، خانواده پشتیبان هست، محیط فرهنگی هست، تلاش و کوشش خود آدم هست، انتخاباش هست، انتخابهای تصادفی هست.
در فاصلهی سالهای 1937 تا 1938، فریدا بیشتر از تمام هشت سال زندگی زنانشوییش نقاشی کشید.
پابلو آنقدری قتل و جنایت کرد و آنقدر به دولت فشار آورد که در نهایت تونست حرفش و به کرسی بشونه و قانون استرداد را لغو کنه.
شخصی که امروزه ما به نام فردوسی میشناسیمش، به احتمال زیاد اسم کوچیکش منصور بوده و نام پدرشم حسن بوده.
حدود ده میلیون یهودی در اروپا زندگی میکردند و طبیعی است که با این فشارها، آنها تصمیم گرفتند از اروپا مهاجرت کنند.
برای پی بردن به وجود، باید به جستجوی خود و دنیای اطراف پرداخته و به شناخت عمیقتری از هستی برسیم.
اولین حمله توسط نیروهای گرجستانی از منطقهی قفقاز شکل گرفت. نیروهای گرجستانی وارد ارمنستان شدند و در اونجا با نیروهای اشکانی درگیر شدند. نتیجهی این جنگ پیروزی نیروهای گرجستانی بود و در جریان همین جنگ ارد، فرزند اردوان، جونش را از دست داد. نیروهای اشکانی ناچار شدند خاک ارمنستان را ترک کنند و ارمنستان توسط گرجستانیها به دست امپراتوری روم افتاد. حملهی دوم از ناحیهی غربی آغاز شد، اما این بار اردوان با نیروهای قدرتمندش به سمت غرب حرکت کردند تا در مقابل رومیها مقاومت کند. تیبریوس خیلی به تاریخ آگاه بود. به خوبی میدونست که اشکانیان در دشتهای باز دست به نبردهای پارتیزانی میزنند و میتوانند سپاهیان بیشمار را شکست بدند. به همین دلیل تصمیم گرفت که باز هم یک سیاست پیچیده را اتخاذ کنه. تیبریوس در دربار اشکانیان نفوذ داشت و تعداد زیادی از شاهزادگان و بزرگان اشکانی همپیمان تیبریوس بودند. رابطهی نزدیکی با تیبریوس داشتند. تیبریوس هزینهی سنگینی کرد کلی طلا و جواهر و کالای گرانبها برای این شاهزادگان و بزرگان اشکانی فرستاد. و از آنها خواست که در جنگ پیشِ رو، از اردوان حمایت نکنند. سیاستی که نتیجه داد و این شاهزادگان هیچگونه حمایتی از اردوان نکردند. در نتیجهی همین زد و خوردها، سپاهیان اشکانی تلفات زیادی دیدند ولی تا آخرین قطرهی خونشان داشتند در مقابل امپراتوری روم مقاومت میکردند.
این قصه نشاندهندهی آن است که هدایت همواره نسبت به اصالتها و نجابتهای نژادی و طبقاتی توجه مخصوص داشته است. قصهی سگ ولگرد هدایت داستانی است مخلوط از دلسوزیهای او نسبت به حیوانات و انسانهای نجیبی که گرفتار جنگاند. انسانهای نجیبی که گرفتار جوامع نانجیب میشوند و همیشه و بر طبق یک قانون کلی چون جامعه ارزش اصالت و نجابت آنها را نمیتواند درک کند، آنان به فنا کشیده میشوند و نجابت محکوم به فناست زیرا که پاچهور مالیدهها تواناتر و به اصطلاح گردنکلفتر از او هستند.
"جانم به لب رسیده. از لیزا بازی و این مسائل مضحک خسته شدهام. هر پانزده روز باید کفش و کلاه بکنم و با گردن کج بروم به پلیس که یک مهر کوفتی تو باش برتم بزنند. آن هم با چه خواری و بدبختی..." "شما که بیشتر اعضای سفارت ایران را میشناسید، نمیتوانید به آنها بگویید که اقدام کنند!" نمیتوانید به آنها بگویید که اقدام کنند ویزای طویلالمدت برایتان بگیرند؟ زکی، بچههای سفارت؟ ویزا گرفتن که کار مهمی است، زحمت دارد، اینها سادهترین کارها را هم پشت گوش میاندازند. جا و مکان ثابت نداشتم، به همه گفتم که کاغذهایم را به اسم فریدون هویدا به سفارت بفرستند. هم تلفن دارد، هم دفتر و هم ماشین. باید خودم صد دفعه تلفن بزنم، آیا باشد، آیا نباشد؟ بعد اتوبوس و مترو سوار بشوم. هن و هن زنان خودم را به سفارتخانه برسانم که کاغذ کوفتی را ازش بگیرم. آن اولها عدهایشان برایم تره خرد میکردند به خیال اینکه رزمآرا چون شوهر خواهرم هست آبی ازش گرم میشود. ولی از وقتی که رزمآرا را کشتند دیگر محلول میکردند. که رزمآرا را کشتهاند دیگر محل سگ هم به هم نمیگذارند.
محمودخان هدایت ظاهراً معتقد بوده برادرش به قصد خودکشی به پاریس میرود. اما آنچه که از نامههای خود هدایت برداشت میشود این است که انگار هدایت بیشتر دنبال یک مفر نجات بوده نه محلی برای خودکشی.
همایون کاتوزیان، پژوهشگر و روانشناس اجتماعی، در مورد مرگ صادق یک نکته ظریف دارد. میگوید آدمی که از اول تصمیم به خودکشی دارد، معمولاً کوتاهترین راه را انتخاب میکند. کسی که ماهها دنبال گذرنامه و ویزا و اتاق اجارهای میگردد یا دنبال مرخصی استعلاجی با حقوق میرود یا برای انتشار آثارش نامه میزند، مشکلش زنده ماندن است نه مردن. هدایت تو آذر سال بیست و نه با همین مرخصی از دانشکدهی هنرهای زیبا که آنجا کار میکرد، از ایران خارج شده بود و به پاریس رفته بود. پس نه قصدش از اول مرخصی بود، نه این سفر یک نقشه برای خودکشی بود. بیشتر یک تلاش آخر بود برای زنده ماندن، برای کار کردن، برای نوشتن تو جایی که کمتر خفهاش کنند.
آنقدر از این ماجرای توده متنفر شده بود که یک روز به دوستش میگوید، شما میخواهید ایران را به یکی از ایالاتهای شوروی تبدیل کنید و اسمش را هم بزنید، ایرانستان. خلاصه، یک جنگ خاموش بین هدایت و حزب توده شروع شده بود. جنگی که هم رفاقتهایش را از بین برد هم آخرین پناه فکری هدایت را. وقتی هم از حزب توده برید، دوباره در درونش یک خلأ بزرگی کرد. چون میدید که دوستهایش حالا درست یا غلط، حداقل یک آرمانی دارند که هر روز به آن بیدارند، هدفی که به زندگیشان معنا بدهد. اما خودش حالا حتی این آرمان را هم از خودش گرفته بود. هدایت انگار با هر عقیدهای که رنگ سیاست داشت سر ناسازگاری پیدا میکرد.